جنگ!

چت روم نوجوانان محل تبلیغات شما

همینگ که این مطلبو نگارش میکنم ساعت کامپیوتر یک و 44 بامداد رو نشون میده!

امروز هوا به بدترین و مزخرفترین شکل ممکن گرم بود و منم اعصابم خرااااااب

کلا دمای هوا با خرابی اعصابم رابطه مستقیم داره

وقتی اومدم خونه اسپلیتو روشن کردم انگار بهشتو بهم دادن

چشمامو بستم زیرش دراز کشیدم با لباس بیرون

خیلی لذت بخش بود شاید تعجب کنین ولی همچین لذتیو انگار دو سه سالی میشه لمسش نکردم

درسته که من از هوای گرم متنفرم اما یه شیرینی هایی داره

مثلا کل خانواده بیرونین و همه از گرما روانتون بهم ریختس و میرسین خونه و یه هندوونه میشکونین و میشینین و میخورین

شاید از نگاه شما این چیزِ ساده ای باشه

ولی از این لحظه تصویر قشنگی به ذهنم مونده

همه دور هم جمعیم و میخندیم و شاد و هندوونه میخوریم

.

.

.

این روزا درسامو نمیخونم و با این وضع مشروطم

برم بخوابم که خواب داره میبرتم

وقتی جمله بالا رو گفتم یاد یه جمله افتادم

در حسرتم که چگونه باد تو را برد ولی خواب مرا نمی برد...

 

بعد از نوشتن این برگه وقتی عنوان به چشم خورد یادم افتاد که قرار بود مثلا در مورد جنگ صحبت کنم

هیچ! نشد

ایشالله بعدا


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها